غزلیات پنداموزسعدی

خرید بک لینک
تن آدمی شریف است به جان آدمیت   نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی   چه میان نقش دیوار و میان آدمیت
خور و خواب و خشم و شهوت شَغَب ست و جهل و ظلمت   حیَوان خبر ندارد ز جهان آدمیت
به حقیقت آدمی باش وگرنه مرغ باشد   که همین سخن بگوید به زبان آدمیت
مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی   که فرشته ره ندارد به مقام آدمیت

[۱۰]

 

نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی   که به دوستان یک دل، سر دست برفشانی
نفسی بیا و بنشین، سخنی بگو و بشنو   که به تشنگی بمردم، برِ آب زندگانی
دل عارفان ببردند و قرار پارسایان   همه شاهدان به صورت، تو به صورت و معانی
نه خلاف عهد کردم، که حدیث جز تو گفتم   همه بر سر زبانند و تو در میان جانی
مده ای رفیق پندم، که نظر بر او فکندم   تو میان ما ندانی، که چه می رود نهانی
دل دردمند سعدی، ز محبت تو خون شد   نه به وصل می رسانی، نه به قتل می رهانی

*

به جهان خرم از آنم، که جهان خرم از اوست   عاشقم بر همه عالم، که همه عالم از اوست
به غنیمت شمر ای دوست، دم عیسی صبح   تا دل مرده مگر زنده کنی، کاین دم از اوست
نه فلک راست مسلم، نه ملک را حاصل   آنچه در سرّ سویدای بنی آدم از اوست
به حلاوت بخورم زهر، که شاهد ساقیست   به ارادت ببرم زخم، که درمان هم از اوست
زخم خونینم اگر به نشود، به باشد   خنک آن زخم، که هر لحظه مرا مرهم از اوست
غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد؟   ساقیا، باده بده شادی آن، کاین غم از اوست
پادشاهی و گدایی، بر ما یکسان است   چو بر این در، همه را پشت عبادت خم از اوست
سعدیا، گر بکَند سیل فنا خانهٔ عمر   دل قوی دار، که بنیاد بقا محکم از اوست

*

ای ساربان آهسته رو کارام جانم می رود   وان دل که با خود داشتم با دل ستانم می رود
من مانده ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او   گویی که نیشی دور از او در استخوانم می رود
گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون   پنهان نمی ماند که خون بر آستانم می رود
محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان   کز عشق آن سرو روان گویی روانم می رود
او می رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان   دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می رود
برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم   چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می رود
با آن همه بیداد او وین عهد بی بنیاد او   در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می رود
بازآی و بر چشمم نشین ای دل ستان نازنین   کاشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می رود
شب تا سحر می نغنوم و اندرز کس می نشنوم   وین ره نه قاصد می روم کز کف عنانم می رود
گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل   وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می رود
صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من   گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می رود
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن   من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود
سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی وفا   طاقت نمی ارم جفا کار از فغانم می رود
هاشم آباد-راسک...

ما را در سایت هاشم آباد-راسک دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: عزیزآسکانی بازدید: 233 تاريخ: يکشنبه 21 ارديبهشت 1393 ساعت: 13:27

صفحه بندی