| تن آدمی شریف است به جان آدمیت | نه همین لباس زیباست نشان آدمیت | |
| اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی | چه میان نقش دیوار و میان آدمیت | |
| خور و خواب و خشم و شهوت شَغَب ست و جهل و ظلمت | حیَوان خبر ندارد ز جهان آدمیت | |
| به حقیقت آدمی باش وگرنه مرغ باشد | که همین سخن بگوید به زبان آدمیت | |
| مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی | که فرشته ره ندارد به مقام آدمیت |
| نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی | که به دوستان یک دل، سر دست برفشانی | |
| نفسی بیا و بنشین، سخنی بگو و بشنو | که به تشنگی بمردم، برِ آب زندگانی | |
| دل عارفان ببردند و قرار پارسایان | همه شاهدان به صورت، تو به صورت و معانی | |
| نه خلاف عهد کردم، که حدیث جز تو گفتم | همه بر سر زبانند و تو در میان جانی | |
| مده ای رفیق پندم، که نظر بر او فکندم | تو میان ما ندانی، که چه می رود نهانی | |
| دل دردمند سعدی، ز محبت تو خون شد | نه به وصل می رسانی، نه به قتل می رهانی |
*
| به جهان خرم از آنم، که جهان خرم از اوست | عاشقم بر همه عالم، که همه عالم از اوست | |
| به غنیمت شمر ای دوست، دم عیسی صبح | تا دل مرده مگر زنده کنی، کاین دم از اوست | |
| نه فلک راست مسلم، نه ملک را حاصل | آنچه در سرّ سویدای بنی آدم از اوست | |
| به حلاوت بخورم زهر، که شاهد ساقیست | به ارادت ببرم زخم، که درمان هم از اوست | |
| زخم خونینم اگر به نشود، به باشد | خنک آن زخم، که هر لحظه مرا مرهم از اوست | |
| غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد؟ | ساقیا، باده بده شادی آن، کاین غم از اوست | |
| پادشاهی و گدایی، بر ما یکسان است | چو بر این در، همه را پشت عبادت خم از اوست | |
| سعدیا، گر بکَند سیل فنا خانهٔ عمر | دل قوی دار، که بنیاد بقا محکم از اوست |
*
| ای ساربان آهسته رو کارام جانم می رود | وان دل که با خود داشتم با دل ستانم می رود | |
| من مانده ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او | گویی که نیشی دور از او در استخوانم می رود | |
| گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون | پنهان نمی ماند که خون بر آستانم می رود | |
| محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان | کز عشق آن سرو روان گویی روانم می رود | |
| او می رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان | دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می رود | |
| برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم | چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می رود | |
| با آن همه بیداد او وین عهد بی بنیاد او | در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می رود | |
| بازآی و بر چشمم نشین ای دل ستان نازنین | کاشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می رود | |
| شب تا سحر می نغنوم و اندرز کس می نشنوم | وین ره نه قاصد می روم کز کف عنانم می رود | |
| گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل | وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می رود | |
| صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من | گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می رود | |
| در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن | من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود | |
| سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی وفا | طاقت نمی ارم جفا کار از فغانم می رود |
ما را در سایت هاشم آباد-راسک دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: عزیزآسکانی
بازدید: 233